درختها همه تعظیم بردند هنوز پاییز بود و برگها هنوز زیر درختها داشتند سمفونی خرد شدن را زیر پای عابران مینواختند و پرستوهای مهاجر بدون اینکه به مقصدشان فکر کنند غریزی داشتند بال میزند خاله کافیه گفته بود همه شون اینجورین بدون اینکه بدونند کجا میرن بال میزنن و مدام به پایین نگاه می کنن تا جایی واسه موندن انتخاب کنند که از مبداشون گرمتر و بهتر و پر غذاتر باشه .دیروز کنار پارک شهر منم جزئی از سمفونی نوازهای پاییزی شدم و برگهای زرد زیر پام رو خرد می کردم این اولین باری نبود که این قسمت از پارک رو دنبال چیزی میگشتم گفته بود همینجا گمش کرده اما اونموقع که گمش کرده بود برگها اینجا نبودن می گفت مورچه های سیاهی بودند از اونا که مورچه های قرمز از دستشون فرار میکنن اگه له شدن مورچه ها هم صدا داشت فکر کنم زیاد صدای خوشایندی نمی داشت . اگه اینطور بود که داداش مسلمم استاد آهنگ نوازی مورچه ها می شد قبل از زندان رفتنش کار و سرگرمیش شده بود اعدام مورچه ها خودش اسمش را این گذاشته بود هر چه دم دستش میامد میریخت روی آن بیچاره ها . پیرزن همسایه میگفت خدای همین مورچه ها بود که داداش حکم اعدام خورد . نیمکت پارک جای یادگاری هایی بود که معلوم بود بعد از بازسازی پارک نوشته شده بود زیاد تازه نبود بعد از بمباران شهر و افتادن چند تایی از چنارها پارک بازسازی شده بود تا چند روز بعد بمباران هم دست های کنده شده و تکه های گوشت بر روی چنارها بودند . الان به جز چند تا نارون و چند سرو جوان درخت دیگری آنجا نبود.گفته بود کنار همون نیمکت گمش کرده خیلی دنبالش گشته بود چند باری هم با دوستاش رفته بودن خوب گشته بودن اما چیزی پیدا نکرده بودن . رادیو وضعیت امنی عراق و وخیم اعلام کرده بود و افغانستان بار دیگه به دست اپوزسیون افتاده بود و جنگ در بخش های مختلف جهان قربانی میگرفت تلویزیون طبق معمول گل و بلبل نشون می داد و برنامه های اینترتینمت مردم رو از آنچه بی خبر بودند بی خبرتر کرده بودند و اخبار رو هم کاملاً تحریف شده و دستکاری شده به خورد مردم میدادند . عصر ها مردای محله دم در خونه مسعود اینا جمع می شدند و قبل از رفتن به خونه کمی با هم خوش و بش می کردن و اخبار هفته رو با هم تحلیل میکردن یکیشون می گفت همه چی زیر سر آمریکاست خودم از اخبار شنیدم یکی شون می گفت نه بابا روسیه می خواد دوباره جنگ سرد رو شروع کنه و یکی دیگه میگفت همین انگلیس فلان فلان شده است . منم که بی توجه به چرندیات رسانه ها همش تو پارک شهر می گشتم شاید پیداش کنم . چند باری هم به کاک رحیم فراش پارک گفته بودم وقتی پیداش کرد بهم خبر بده اما اون می گفت دیگه دنبالش نگرد هیچ وقت پیداش نمی کنی. ولی من مسمم بودم که پیداش کنم و مدام اونجا می گشتم چیزای زیادی رو می شد اونجا پیدا کرد ته سیگار نایلون هله هوله های بچه ها سوزن های تز یق و گاهی اوقات هم سکه های ناچیز پول تنها اون نبود یعنی به قول کاک رحیم هیچ وقت پیداش نمیشه کرد ؟ بهش گفته بودم شاید نشه پیداش کرد ولی راست می گفت آخه چیزی نبود که بشه خریدش اصلاً تو بازار پیدا نمی شد فروختنی نیست گفته بود اگه پیدا نشه دیگه هیچ وقت بیرون نمیاد تازه گفته بود اگه پیدا نشه روش نمیشه بره سر قبر باباش . ابراهیم بم گفته بود میاد کمکم ولی مثل اینک مادرش موضوع طلاقش رو جدی کرده بود و باباش گرفتار دادگاه و دادسرا بود اونم باید مغازه میموند شبا وقتی برمی گشتم مادرم تازه از مسجد برگشته بود منم که خسته یه گوشه لم می دادم و شهرام ناظری گوش می دادم ،گوش بنه عربده را... دست منه بر دهنم .. دست منه بر دهنم... در ره من شیشه منه... وربنهی پا بنهم ... هر چه بیابم شکنم ... نمی دونم کی خوابم میبرد صبام که از خواب پا میشدم دوباره کنار نیمکت پارک و همون دو متر در دومتر رو گشتن . نمی دونم اصلا خسته نمی شدم امروز تصمیم گرفتم که برم پارک بگردم و کارو یکسره کنم شاید امروز پیداش کردم و این پرونده رو به کلی می بستم هم خودم خلاص می شدم هم اونو خوشحال می کردم ... ده صبح بود داشتم زیر نیمکت رو نگاه میکردم برف زیادی بود همه رو کنار زدم احساس سرما نمی کردم دستکش هم دستم نبود ..صدای غرش بزرگی اومد صدای انفجار و گرد و خاک همه جا آتش شد همه جا فلزهای گرم بود درختها همه تعظیم بردند و آب استخر شهر خونین شد تنها من بودم و این همه خون مال چی بود من که سالم بودم آره پیداش کردم خودشه این بود همونی که می گفت یه باره ظاهر میشه و تو وسط اون قرار میگیری این و بهش میگن خاطره ، خاطره ی سالهای بد ، سالهایی که اگه نبود امروز چنارهای پارک همچنان بزرگترین برجهای شهر بودند .
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت توسط بزاف |